شهید پروانه

روزی ملکه پروانه ها،تمام پروانه ها رو جمع کرد و از شمع و نور شمع برای اونا تعریف کرد.ملکه اینقدر از شمع تعریف کرد که تمام پروانه مشتاق دیدار شمع شدن.
اون گفت: کی میره برام از شمع خبر بیاره ، ول وله ای راه افتاد همه گفتن ما آماده ایم. یکی رو که عاشق تر از بقیه بود رو انتخاب کرد و فرستادش دنبال شمع ، پروانه تمام سختی ها رو پشت سر گذاشت تا بالاخره رسید به جایی که یه نوری دید. گفت:حتما شمع همینه...
آره ، اون به شمع رسید،آینقدر محو جمال وگرمای شمع شد که در حال طواف نفهمید قسمتی از بالش سوخت.وقتی برگشت همه جمع شدن وبه استقبال این پرسوخته اومدن.ملکه گفت:تعریف کن، چی دیدی؟ واون شروع کرد به تعریف کردن ،از سختی های راه و از زیبایی شمع و...
ناگهان ملکه گفت: آیا اشک شمع رو هم دیدی؟ تا این حرفو زد،پروانه سرشو پایین انداخت واز اینکه این فیضو از دست داده خیلی ناراحت شد وشروع کرد به گریه کردن.بعد ملکه پروانه ها گفت:کس دیگه ای هم هست که بره واز شمع برام خبر بیاره؟یکی از پروانه ها آنچنان در دلش احساس محبت کرد که بی مقدمه قبول کرد و راه افتاد،وقتی به شمع رسید اینقدرمحو زیبایی شمع شد که دیگه متوجه هیچ چیز دیگه ای نبود.اون یک بالش کامل سوخت، اینقدر دور شمع طواف کرد تا افتاد وچشمش به اشکای شمع افتاد.با خودش گفت:شمع که همه جا رو روشن میکنه پس چرا داره گریه میکنه،خلاصه برگشت، تا رسید همه اومدن دیدنش،ملکه گفت:خب حالا تو تعریف کن.پروانه شروع کرد به تعریف کردنه هر چی که دیده بود،وقتی که حرفش تموم شد ملکه گفت:تو که سوختی آیا سرخی دل شمع رو هم دیدی یا نه؟
همه مات و مبهوت به ملکه نگاه می کردن و تو دلشون می گفتن:که شمع این همه اسرار داره و ما غافلیم، ملکه دوباره گفت کی میره از شمع خبر بیاره؟یکی رو که از همه عارف تر بود و انتخاب کرد و فرستادش پیش شمع پروانه رفت،اون فقط به فکر شمع بود و ذکر می گفت،ذکرش فقط شمع بود تا رسید وقتی شمعو دید بدونه اینکه تاملی کنه شروع کرد به عشق بازی با شمع و دور اون چرخیدن رنگ عاشقانه ای داشت گرما و نور شمعو در اولین دور احساس کرد اونم مثه بقیه اینقدر طواف کرد تا بالش سوخت و افتاد رو زمین اشک شمعو دید ولی خسته نشد، ادامه داد چون از شمع چیزی میدونست که با تمام وجود می خواست اونو درک کنه یه دفعه اینقدر خودشو به شمع نزدیک دید که خودشو به دل آتیش زد، چشمش به سرخی دل شمع افتاد اینقدر محو و ذوب در شمع شد که دیگه خودشو فراموش کرد و شعله گرفت و احساس کرد که جزئی از شمع شده...
مدتی گذشت،ملکه همه رو جمع کرد و گفت:میدونید کی بهترین خبرو برام آورد؟گفتن نه!................................گفت اونی که رفت و برنگشت



نمیگویم زسرتا پا به عشقت شعله ورهستم ..... ولی آنقدرمیگویم که ازعشقت کمی دارم

/ 0 نظر / 20 بازدید