شهید علی ماهانی

شهید علی ماهانی

از زبان مادر شهید:

رختها رو گذاشتم تا وقتی از بیرون اومدم بشورم.

وقتی برگشتم دیدم علی از جبهه برگشته و گوشه حیات نشسته و رختها هم روی طناب پهن شده.

رفتم پیشش و بعد از احوال پرسی بهش گفتم الهی بمیرم،مادر، تو با یه دست چطوری این همه لباس رو شستی؟!

گفت: مادر جون اگه دو تا دست هم نداشتم بازم وجدانم قبول نمی کرد که:

(من خونه باشم و تو زحمت بکشی)

/ 5 نظر / 24 بازدید
تارا

این مطلب رو بایدپسرای امروزی بخونن ...روحش شاد.

طیبه

من که خیلی از این خاطره لذت بردم شما چطور؟[چشمک][گل] مرحبا به این فرزند [قلب] روحش شاد [گل]

ام کرار

اینجا هم جای قشنگیه و هم مقدس که من با شما هم کلام بشم اگر ادمای خوب رو دعوت کنید خونتون که هنر نکردید امثال منو اگر بردید و ادم کردید کاره که می دونم هرسال چقدر ززیاد این اتفاق تکرار میشه من امسال منتظر دعوتم نیام مثل پارسال دلم می شکنه و لی زود یادم میره اما هرجا بشینم میگم که دعوتم نکردید بخاطر طفل معصومم!!!!من منتظرم

پرنیان

سلام شما باعث آشنایی من با این شهید بزرگوار شدید. واقعا از لطفتون متشکر

حجت از ارومیه

وبلاگ خوبی دارین اگه مایل باشین با هم تبادل لینک کنیم (یا علی)