شهید مهدی زین الدین

شهید مهدی زین الدین

 

می خواستم برم دستشویی وقتی رسیدم دیدم همه آفتابه ها خالین.

برای پر کردن آفتابه ها باید چند صدمتر تا هور می رفتیم

زورم میومد برم یه بسیجی اونطرف ایستاده بود صداش زدم:برادر میشه این آفتابه رو برام آب کنی؟

اونم آفتابه رو گرفت و رفت.وقتی آورد دیدم آبی که آورده خیلی کثیفه

بهش گفتم:اگه از صد متر اون طرف تر آب کرده بودی تمیزتر بود.

آفتابه رو از من گرفت و رفت آب تمییز آورد.

چند روز بعد  قرار بود فرمانده لشگر زین الدین بیاد و برامون صحبت کنه

با ناباوری دیدم همون کسی که چند روز پیش برام آفتابه رو پر کرد زین الدین(فرمانده لشگر) بوده!

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آسمان

با بال خونین دعا رفتند یاران عاشق تا خدا رفتند آن غنچه ها با یک سبد لبخند با کاروان لاله ها رفتند...

تارا

این یعنی آخرتواضع...ایکاش ماهم بتونیم کمی،فقط کمی از ویژگی همچین مردای بزرگی رو کسب کنیم. ماندگارباشید.[گل]

فاطمه f.m

شهید زين الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت. او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!» یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!» بندۀ خدا که کاملاً غافلگير و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!

فاطمه f.m

شهید زين الدین علاقۀ عجیبی به بسیجیان داشت و شوخی هایش با آنان از همین عشق نقرط نشأت می گرفت. او به بچه هایی که خوب به خودشان می رسیدند و حسابی غذا می خوردند، می گفت: «پلو خور!» یک روز در ستاد لشگر، موقع صرف غذا بچه ها همه نشسته بودند. یکی از همین پلوخورها هم بود. آقا مهدی با بچه ها هماهنگ کرد تا با شوخی جالبی مجلس را رونقی ببخشد. غذا که رسید، همه منتظر ماندند تا جناب پلوخور شورع کند. همین که دست برد و لقمه را آورد بالا، با اشارۀ آقا مهدی همه بچه ها یکهو با صدای بلند گفتند: «یا... علی!» بندۀ خدا که کاملاً غافلگير و دستپاچه شده بود، بی اختیار لقمه از دستش افتاد پایین. خودش هم از تعجّب خنده اش گرفت!

طیبه

[رویا]

دل نوشته

خاطراتی که از شهدا نوشته اید خیلی زیبا بودند اتفاقی که برای شهید زین الدین افتاده است برای اکثر شهدا هم افتاده است زیرا آنها عاشقانه به فکر خدمت به مردم بودند و در این راه هر کاری از دستشان می آمد انجام می دادند و برایشان فرقی نمی کرد چه کاری باشد. التماس دعا

باشو

برای شادی روحش اللهم صل علی محمدوال محمد[گل]

بهار

ما همانند این بزرگوار در ان زمانها بسیار داشتیم امیدوارم هنوزهم باشند کسانی با روح ومنشی اینچنین[گل]

نگاه منتظر

بسم رب المنتظر در آتش ديدارت، مي سوزم مي سازم دل ها همه از كف شد، زين غيبت طولاني اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم [گل]اللهم عجل لولیک الفرج [گل]